هر کاری کردم پیش تو عشقمو ثابت بکنم
انگار نه انگار عزیزم تو از دلم خبر داری
خوب میدونم گریه هامو شنیدی و دم نزدی
خوب میدونم که تو دیگه حسی به اشکام نداری
هر کاری کردم که بگم من از تو دل نمیکنم
جدا شدن سخته برام همیشه تکیه گاهتم
اگه یه روز تنها شدی غصه ی هیچی و نخور
من تا ابد عاشق تو عاشق هر نگاهتم
کاری نکردم که بگم ازم تو لبریزی عزیز
چشماتو وا کن و ببین که غرق پائیزی عزیز
نخواستی باور بکنی اشکی که خش شده به پات
دستاتو دور کردی ازم نمیشناسن منو چشات
تویی که احساس منو به بازی میگیری هنوز
از پس اشکام بر میام تو خلوت خودت بسوز
کاری نکردم که بگم ازم تو لبریزی عزیز
چشماتو وا کن و ببین که غرق پائیزی عزیز
مهسا کیان
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 11:3  توسط خراب داریوش
|
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 10:54  توسط خراب داریوش
|
|
|
|
با قلم ميگويم:
- اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعرهايم را نوشتي
دستخوش؛
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟ |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 11:22  توسط خراب داریوش
|
من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.
راهم منماييد،
پايم بگشاييد!
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
همنفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.
در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.
فرياد رسا!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
كه من مست مي هر شبه هستم.
سياوش كسرايي
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:15  توسط خراب داریوش
|
از تو گلایه نیست تو خوبی و بدم من
ببخش که اشتباها باز عاشقت شدم من
تو خط به خط قصه غرورمو شکستم
تموم زندگیمو به پای کی نشستم
من تو خیال اینکه تو هم یه بی قراری
تا وقتی باشم اینجا هیشگی رو دوس نداری
اما نمیدونستم نمی مونی کنارم
میگذری بی تفاوت تا اسمتو نیارم
قول و قرارمنو به دست کی سپردی
تو تقصیری نداری تو که قسم نخوردی
جواب خوبی هامو دادی با یک بهونه
عشق پر از دورغت به خاطرم میمونه
من تو خیال اینکه تو هم یه بی قراری
تا وقتی باشم اینجا هیشگی رو دوس نداری
اما نمیدونستم نمی مونی کنارم
میگذری بی تفاوت تا اسمتو نیارم
وآی ی ی ی ی ی ...................................
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:0  توسط خراب داریوش
|
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
تقديم به عشقم مهساي عزيز
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط خراب داریوش
|
| |
|
گفتم: «بمان!» و نماندی! رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سکوت و صعودُ سقوط! تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم، هی افتادم! هی بالا رفتم، هی افتادم... تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم، ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی! من بی چراغ دنبال دفترم گشتم، بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند! عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند! اما چه فایده؟ هیچکس از من نمی پرسد، بعد از این همه ترانه بی چراغ چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند! حالا، دوباره این من و ُ این تاریکی و ُ این از پی کاغذ و قلم گشتن1
گفتم : « - بمان!» و نماندی! اما به راستی، ستاره نیاز و نوازش! اگر خورشید خیال تو اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند، این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟ |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:8  توسط خراب داریوش
|
در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر
با دست روبهان دغل شد چرا اسیر
آن شاهباز عزٌ و شرف از چه از سریر
با های و هوی لاشخوران آمدی به زیر
این آتشی که در دل این مُلک شعله زد
با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر
با عزم همچو آهن آن مرد سال بود
با جوی های خون شهیدان سی تیر
با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر
با ناله های مردم زحمتکش و فقیر
با خشم ملتی که به چنگال دشمنان
بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر
با آن که خفته است به یک خانه از حلب
با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر
با مردمی که آمده از زندگی به تنگ
با ملتی که گشته است از روزگار سیر
افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد
چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر ....
« دکتر علی شریعتی »
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:4  توسط خراب داریوش
|
در این حصار تنگ کوچه ها
به دنبال چه می گردی؟
لحظه های گنگ ناب
روی جاده ای نمناک
در راه های منتهی به کوه
تو را زلال می کنند
اگر...
کوچه را رها کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:58  توسط خراب داریوش
|
هزار سال درین ارزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز زود باشد
تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم
که روز امدنت روزی که خواهد بود
زهی امید شکیب افرین که در غم تو
ز عمر خسته من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
کزین بد امده راه برون شدی نگشود . سنایی
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:52  توسط خراب داریوش
|
|
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن !
«دکتر علی شریعتی»
تقدیم به تو مهسای زیبایم میخواهمت میخوانمت عاقبت می یابمت |
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:36  توسط خراب داریوش
|
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگريد...
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
بگذار سُرخ خواهر ِ همزاد ِ زخمها و لبان باد!
زيرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخمهاي ِ سُرخ
وين زخمهاي سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ اين تابوت
تابد بهناگزير درخشان و تابناک
چشمان ِ زندهيي
چون زُهرهئي به تارک ِ تاريک ِ گرگ و ميش
چون گرمْساز اميدي در نغمههاي من!
احمد شاملو
تقدیم به مهسای عزیزم
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:6  توسط خراب داریوش
|
دارم میرم ولی باز عشق تو هست سر جاش
عزیز روزگارم مواظب خودت باش
مواظب خودت باش ابری نشه نگاهت
من نباشم یکی هست همیشه تکیه گاهت
خیال چشمای تو یه عشق موندگاره
من و تو بی گناهیم تقصیر روزگاره
این روزگار نتونست ما رو با هم ببینه
تو تنهایی سفر کن قسمتمون همینه
همیشه یاد من باش منی که بی تو مردم
از این به بعد چشاتو دست خدا سپردم
مهسا کیان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:25  توسط خراب داریوش
|

من چیستم ؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
من چیستم ؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم ؟
یک لکه ای زننگ به دامان زندگی
و زننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم ؟
من چیستم ؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:59  توسط خراب داریوش
|
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
کارو
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:25  توسط خراب داریوش
|
مگر نه اشک، زیباترین شعر و بیتاب ترین عشق و گدازانترین ایمان
و داغترین اشتیاق و تبدارترین احساس و خالصترین گفتن
و لطیفترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شدهاند
و قطرهای گرم شدهاند، نامش اشک؟
کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است
و مرگ عزیزی قلبش را میسوزاند، میگرید، غمگین است،
هرگاه دلش یاد او میکند و زبانش سخن از او میگوید و روحش آتش میگیرد
و چهرهاش برمیافروزد، چشمش نیز با او همدردی میکند؛ یعنی اشک میریزد،
اشک میجوشد و این حالات همه نشانههای لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند
گریهای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن
و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد
کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان میآید
دکتر علی شریعتی
تقدیم به تو که تنها عشق منی
تقدیم به تو مهسای من
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:19  توسط خراب داریوش
|
بوی سیب بوی عشق است،
بوی سیب بوی دوست داشتن است،
تو بوی سیب میدهی برای من.
تو سیب منی،ماه منی ،همه چیز منی تو ای ماه من
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:11  توسط خراب داریوش
|
کاش میشد یه بار بگی دوسم داری من که همیشه میگم دوستت دارم.
ماه من مهسای من خیلی خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:52  توسط خراب داریوش
|
دل ُ به چی خوش کنیم ما بیچاره طفلی دلامون
نه تو از نژاد دریا نه من از نژاد بارون
تو به آخرش رسیدی دلتو زدن شکستن
من میخواستم با تو باشم اما باز راهمو بستن
توی سرنوشت هر دو نه طلوعی نه غروبی
نه امید دل سپردن به یه نقطه شروعی
به کجاها دل سپردیم به خیال خام فردا
فردا باز هر دو تا اینجا هر دو تا تنهای تنها
تو دلت گرفته و من ابر بارون نگاتم
هنوزم عاشق و مست گریه ی خیس چشاتم
واسه با تو پر کشیدن لحظه ها رو میشمارم
پس کجا قراره ما شیم تا به کی باید ببارم؟؟
مهسا کیان
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:45  توسط خراب داریوش
|
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:11  توسط خراب داریوش
|